ماهنامه شماره 61 - صفحه 4
 

» طالقاني، پهلوان پايتخت

 

محمدرضا طالقاني فرزند کاظم متولد 1331 در محله گذر مستوفي در منطقه درخونگاه از محلات قديمي تهران است. تحصيلات خود را در مدرسه جعفري اسلامي و سپس هنرکده امير طي کرد و از پانزده سالگي به کشتي روي آورد و تا 1360 شمسي که کشتي را کنار گذاشت هشت مدال بين‌المللي کسب نمود. سه سال پهلوان پايتخت شد و هفت سال نيز قهرمان تيم ملي بود.

 

او در سال 1357 در مخالفت با رژيم پهلوي برگزاري جام بين‌المللي آريامهر را بر هم زد و اين کار وي با تشويق حاج مهدي عراقي مواجه شد. به تشويق شهيد عراقي به پاريس نزد امام خميني رفت و پس از حدود سه هفته اقامت به ايران بازگشت. بهمن ماه 57 ايران شاهد حوادثي بود که بر اثر ممانعت دولت بختيار از ورود امام خميني به ايران روي داد و منجر به کشتار مردم و تحصن روحانيون  وعلما در مسجد دانشگاه تهران شد.

 

با قطعي شدن ورود امام به ايران در 12 بهمن 1357 قرار شد رهبر انقلاب در مدخل ورودي دانشگاه سخنراني کنند و براي حفاظت از ايشان نيز تعدادي افراد از جمله آقاي محمدرضا طالقاني انتخاب شدند.

 

□ از روز دوازدهم بهمن چه خاطره‌اي داريد و آن روز چه شد که مراسم به جاي دانشگاه به بهشت زهرا منتقل شد.

وقتي به دستور حاج مهدي عراقي مقرر شد مقابل دانشگاه بروم در پوست خودم نمي‌گنجيدم. چون آقا [امام] را خيلي دوست داشتم. روز دوازدهم بهمن مقابل دانشگاه خيلي شلوغ بود. تا جايي که من مجبور شدم روي ماشين حامل امام بروم و از آنجا تا بهشت زهرا رفتيم که خيلي طاقت‌فرسا و در عين حال شيرين بود.

 

□ در داخل ماشين چه کساني بودند؟

حاج محسن رفيقدوست رانندگي را بر عهده داشتند. امام کنار ايشان نشسته بود و پست سر حضرت امام هم مرحوم حاج احمد آقاي خميني نشسته بودند.

 

□ وقتي به بهشت زهرا رسيديد چه اتفاقاتي افتاد؟

ازدحام جمعيت در ورودي بهشت زهرا امکان حرکت را از ما گرفته بودند و ماشين هم خراب شد در اين وقت جناب آقاي ناطق نوري آمدند و مرا به سمت هلي کوپتري که در سمت چپ ايستاده بود راهنمايي کردند. خيلي خوشحال شدم از اين که خلبانها هم به انقلاب پيوستند. به اتفاق امام، حاج سيد احمد آقا خميني، آقاي ناطق نوري و فردي به نام اکبر از دوستانم که تاجر فرش بود سوار هلي کوپتر شديم. خلبان هم سرگرد سيدين بود. قرار بود امام در قطعه شهداي هفدهم شهريور سخنراني کنند.

 

□ از سخنراني اما بگوييد.

به دستور حاج سيد احمد آقا پياده شديم و به طرف جايگاه رفتيم. در آنجا به مرحوم شهيد مطهري که مسئول بودند، عرض کردم که امام را با هلي کوپتر آورديم. ايشان خوشحال شدند و به اتفاق آيت‌الله نوري و چند تن ديگر به استقبال امام آمدند. امام را با زحمت زياد به جايگاه رسانديم. شهيد مطهري به من گفتند پشت امام بايست مبادا سوءقصدي به ايشان بشود آن روز غسل شهادت کرده بودم. امام بسيار مطمئن و محکم صحبت مي‌کردند و من نمي‌دانستم سرنوشت ما چه مي‌شود.

 

□ بعد از سخنراني امام چه کرديد؟

ابتدا حاج سيد احمد آقا به من گفت برو و هلي کوپتر را آماده کن. نزد سرگرد سيدين رفتم و ماجرا را به او گفتم. گفت ازدحام مردم اطراف هلي کوپتر نمي‌گذارد پرواز کنيم. بهتر است سوار شوي، مردم را پراکنده کنيم و سپس امام را سوار کنيم و برويم.

 

دور زديم و به خاطر ازدحام مردم با زحمت نشستيم. رفتم طرف جايگاه، ديدم امام نيست. ايشان را مردم برده بودند و حاج سيد احمد آقا و آقا ناطق هم دنبال ايشان مي‌گشتند. سوار هلي کوپتر شديم شايد از بالا بتوانيم امام را پيدا کنيم.

 

روز عجيبي بود. با آن ازدحام بايد صد هزار نفر کشته مي‌شدند ولي به لطف خدا و در اثر جذبه سخنان امام هيچ اتفاقي نيفتاد.

 

□ بالأخره چطور امام را پيدا کرديد؟

وقتي با هلي کوپتر بر فراز بهشت زهرا دور مي‌زديم. جلوتر از خروجي بهشت زهرا، آمبولانسي را ديديم که مردم گرد آن تجمع کرده بودند. حدس زديم که امام احتمالاً در آن آمبولانس باشند. نزديکي باقرآباد هلي کوپتر نشست. درب عقب آمبولانس را باز کرديم. حدود بيست سي نفر پياده شدند. اما آقا را نديديم تا نهايتاً متوجه شديم امام بدون عمامه و عبا در انتهاي آمبولانس نشسته‌اند. ايشان را پياده کرديم و عبا و عمامه‌شان را خدمتشان دادم و با زحمت زياد ايشان را سوار هلي کوپتر کرديم. مردم مانع از پرواز هلي کوپتر ‌شدند و با زحمت آنها را رد کرديم تا هلي کوپتر پرواز کرد.

 

□ در آن موقعيت امام چه حالي داشتند؟

من از اتفاقاتي که ممکن بود براي ما پيش بيايد نگران بودم. نمي‌دانستم به زندان اوين مي‌رويم يا جاي ديگر، اما حالت امام بسيار ديدني بود. ايشان شانه را از جيبشان خارج کردند و محاسن خود را شانه زدند عمامه را به دور زانوي خود پيچيده و مرتب کردند و بر سر گذاشتند و عبا را نيز بدوش انداختند خيلي آرامش داشتند مردان بزرگ چنين‌اند و سپس يواش يواش با احمد آقا شروع به صحبت کردند.

 

□ بعد از بهشت زهرا به کجا رفتيد؟

بالأخره هلي کوپتر در بيمارستان هزار تختخوابي نشست. من مأمور شدم بروم و از رئيس بيمارستان يک ماشين بگيرم تا امام را از آنجا منتقل کنيم. رئيس بيمارستان محبت کرد و با يک پژو آمد و امام به اتفاق آقاي ناطق نوري و حاج سيد احمد آقا سوار شدند. قرار شد بروند منزل حاج آقا پسنديده براي نماز ظهر و عصر. من هم آمدم بيرون و با کمک مردم خودم را به مدرسه علوي رساندم. کيف پولم گمشده بود و بدون اين که پولي بدهم مردم من را به مقصد رساندند. به دوستان در مدرسه علوي اطلاع دادم که امام شب به آنجا خواهند آمد. مي‌شود گفت نبض انقلاب از آن لحظه تپيدن گرفت. بچه‌ها آمدند گلدانها را گذاشتند. اسفند دود کرديم. امام هم بعد از مغرب تشريف آوردند. چند روزي خدمتشان بودم تا اين که مسابقات کشتي داشت شروع مي‌شد، لذا اجازه گرفتم و آمدم در کار کشتي.


ارسال به دوستان    نسخه قابل چاپ
نام:                  
*رايانامه( Email):
موضوع:
* نظر شما: