ArticlesStatesmenWoman e-zineًRestorationAYAM contemporary Historical ReviewO.HistoryPublicationsViewpoints and untold eventswith caravan of history(doc)Foreign Policy StudiesNewsمصاحبهwith caravan of history(photo)conferences
صفحه اصلی » نکته ها وناگفته ها » پاسخ به تاريخ

کلمات کليدی :
 همه کلمات
تک تک کلمات

 

نشریه الکترونیکی بهارستان

138

غزه در آتش و خون

 

 

رقص چوبها به مناسبت کودتای 28 مرداد

 

 

پیشینه فرش

 

 

زندگی و اقدامات لارنس آلمانی در ایران
مطیع ترین وزیر امور خارجه ایران
سهم  ساواک در شکل گیری و پیروزی انقلاب اسلامی
محمد باقرخان تنگستانی

اخبارNEWS

فروشگاه مجازي موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران افتتاح شد  |+| بزودی آغاز به کار وب سايت جديد موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران

Google

تاریخ و جلوه های عزاداری امام حسین(ع)در ایران با تکیه بر دوران صفویه

 

 

چند قطره خون برای آزادی

 

 

زندگی سیاسی و اجتماعی آیت الله العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری

 

فصلنامه تاریخ معاصر 61-62

فصلنامه تاریخ معاصر ایران

شماره 61-62

 

فصلنامه تاریخ معاصر 63

فصلنامه تاریخ معاصر ایران

شماره 63

کتابفروشی سرای تاریخ

Adobe Reader V 8.0

20.8 MB

 

پاسخ به تاريخ 
پاسخ به تاريخ 
به تقریر محمدرضا پهلوي      
 

 

» جريان مسخره انتخابات و حقوق بشر و دموکراسي انگليسي

» قدرت معنوي و علوّ طبعي که بايد سرمشق همه حاکمان عالم باشد

» وقتي گربه عابد مي‌شود

»رؤياهاي يک کودک 

  

» جريان مسخره انتخابات و حقوق بشر و دموکراسي انگليسي
 
فرهاد قليزاده
gholizadeh@iichs.org
 
در سال 1328 به هنگام افتتاح مجلسين، ضرورت اصلاح قانون اساسي را متذکر شدم. قانون اساسي 1906 ما از قوانين اساسي بلژيک الهام گرفته بود. اما در آن قانون حق انحلال مجلسين براي پادشاه پيش‌بيني نشده بود. در اصلاحيه 1328 اين اختيار که براي تأمين تعادل قواي سياسي در کشور ضروري است، به پادشاه تفويض شد.
 
قبل از اين اصلاح، نمايندگان مجلس شوراي ملي حتي به هنگام انجام انتخابات به تشکيل جلسات ادامه مي‌دادند و بدينوسيله در جريان اخذ رأي مداخلات نامشروع داشتند. در زمان جنگ، سفارتين روس و انگليس هر يک صورتي از داوطلبان مورد نظر خود داشتند و به اتکاي قواي اشغالي در دولت مي‌کوشيدند آنها را به نخست‌وزير تحميل کنند. براي مقابله با اين وضع غير قابل قبول، من از محمد مصدق که دعوي رهبري ملي داشت و بعداً رئيس جبهه ملي شد خواستم که دولتي تشکيل دهد و پس از اصلاح قانون به انجام آن ضمن جلوگيري از مداخلات نامشروع دولتين و متنفذان داخلي بپردازد. مصدق پاسخ داد که به سه شرط حاضر است مأموريت تشکيل کابينه را بپذيرد، نخست آنکه ، انگليسها با اين امر موافق باشند.
 
دوم آنکه، هر بامداد با من ملاقات کند و تعليمات لازم را دريافت دارد. سوم آنکه، محافظان مخصوصي را در اختيار او بگذارم.
 
من به مصدق پاسخ دادم که در انتخاب نخست‌وزير هرگز با انگليسها مشورت نکرده و نخواهم کرد و اگر در تقاضاي خود اصرار دارد ناچار خواهيم شد که نظر روسها را نيز استفسار کنيم. مصدق گفت «در ايران بدون موافقت انگليسها هيچکار نمي‌توان کرد» اما روسها به حساب نمي‌آيند. در پي اين مذاکرات شگفت‌انگيز، من حسن علاء وزير دربار را به نزد انگليسها و سپهبد يزدان‌پناه افسر سابق بريگاد قزاق را براي کسب نظريه نزد روسها فرستادم. روسها بلافاصله موافقت خود را به اصلاحاتي که پيشنهاد مي‌کردم اعلام داشتند ولي انگليسها مخالفت کردند. در نتيجه مصدق از قبول سمت رياست دولت پوزش خواست و جريان مسخره انتخابات همچنان ادامه يافت. نيک به ياد دارم که در اين زمان مطبوعات انگليس جريان انتخابات در ايران را مطابق اصول دموکراسي مي‌دانستند.1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.  محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاريخ، [بي جا: مرد امروز، 13؟]، ص62- 64.
 
 

» قدرت معنوي و علوّ طبعي که بايد سرمشق همه حاکمان عالم باشد
      
پدرم قلباً و عميقاً فرزندانش را دوست مي‌داشت. يازده فرزندش نيز نسبت به وي علاقه و محبتي آميخته به ستايش و احترام داشتند. من خيلي زود دريافتم که در پس خشونت ظاهري پدرم، خلق و منش وي آميخته با محبت و رأفت بسيار است. [نمي‌دانم چرا بي‌اختيار ياد فرخّي يزدي، ميرزاده عشقي، مدرّس، پزشک احمدي، داور و ... افتادم ـ با پوزش از تصديع داده شده ـ] حتي مخالفان و دشمنان پدرم سريعاً دريافتند که وي از آن مردان سرنوشت‌ساز است که گه‌گاه در صحنه تاريخ ايران ظاهر مي‌شود تا ميهن را از سقوط نجات دهد. قدرت اخلاقي و علوّ معنوي پدرم بود که به وي امکان و اجازه داد بر آنهمه مشکلات فائق شود و سرانجام همين غرور و علوّ طبع بود که مانع شد در هنگام اشغال ايران، در کشورش بماند و به تحمّل حضور خارجيان در ميهنش تن در دهد.
 
رضاشاه در شيوه کشورداري شباهتي به پادشاهان خاورزمين نداشت و همه کارها را با روحيه نظامي انجام مي‌داد. از تجمل بيزار بود تا آنجا که در يک اطاق ساده بر تشکي مي‌خوابيد که روي زمين مي‌انداختند. او ساعت پنج صبح کار خود را آغاز مي‌کرد و فقط روزي دوبار، آنهم بسادگي، غذا مي‌خورد و تمام روز را به فعاليت مشغول بود.1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاريخ، [بي جا: مرد امروز، 13؟]، ص 38-39. 
 
 

» وقتي گربه عابد مي‌شود
 
نويسندگان بسياري درباره کودکي و جواني من مقالات کم و بيش درست نوشته‌اند. اندکي بعد از تاجگذاري پدرم، من مبتلا به حصبه شدم و در اوج بيماري بود که شبي علي ابن ابيطالب را به خواب ديدم، با وجود خردسالي مي‌دانستم که علي امام اول شيعيان را بخواب مي‌بينم در رؤياي من، علي در دست راست خود شمشير دو دم معروفش ذوالفقار را داشت و در دست چپش جامي محتوي يک مايع که به من داد تا بنوشم و من چنين کردم. فرداي آن شب تب من فرو نشست و حالم رو به بهبود رفت.
 
اندکي بعد، در تابستان هنگامي که به زيارت مرقد امامزاده داود مي‌رفتيم، از اسب بزير افتادم و بيهوش شدم. همراهان تصور کردند مرده‌ام. ولي حتي خراشي بر نداشتم. در حال سقوط از اسب بود که شمايل حضرت عباس ابن علي را مشاهده کردم که دستم را گرفته حفاظتم مي‌کند.
 
به اين دو واقعه، اتفاق ديگري را بايد افزود. چندي بعد در کاخ تابستاني تصوير امام دوازدهم، امام غايب را ديدم. اين قبيل رؤياها و انديشه‌هاي اسرارآميز، طبيعتاً براي کساني که از اعتقادات مذهبي عميقي برخوردار نباشند، قابل تصور و فهم نيست.
 
اقلاً در چهار مورد تفضلات خاص الهي شامل حال من شد و ايمان عميق مذهبي مرا ياري داد. من نجات خود را از يک سانحه هوائي و از سوء قصدي که در پانزدهم بهمن 1327 نسبت به من شد، فقط مرهون رحمت خداوندي مي‌دانم و بس: در اوايل بعدازظهر آنروز براي شرکت در مراسم جشن سالروز دانشگاه تهران به آنجا رفتم. هنگام ورود به دانشگاه لباس نظامي به تن داشتم و قرار بود دانشنامه و جوائز دانشجويان ممتاز را به آنان اهدا کنم. از ميان انبوه عکاسان و خبرنگاراني که براي گرفتن عکس و تهيه خبر هجوم آورده بودند، از فاصله سه متري، شخصي که بعداً معلوم شد ناصر فخرآرائي نام دارد، چند گلوله به سوي من شليک کرد که چهارتاي آن به من اصابت کرد و خراشهائي در منطقه گردن و صورت وارد آورد. من که يک آن ضارب را از نظر دور نداشته بودم، به سرعت چند بار تغيير محل دادم به نحوي که گلوله پنجم به شانه چپم اصابت کرد، پس از شليک گلوله پنجم ضارب ديگر نتوانست از هفت تير خود استفاده کند و به ضرب گلوله از پاي درآمد شايد هم گروهي مايل نبودند که وي سخن بگويد و اسراري را که مي‌دانست فاش کند. تحقيقات بعدي نشان داد که فخرآرائي با اعضاي گروههاي محافظه‌کار افراطي به اصطلاح مذهبي دوستي داشته و رفيقه وي نيز دختر باغبان سفارت انگليس بوده است. همچنين در بازرسي محل سکونتش اوراق زيادي متعلق به حزب توده کشف شد. شکست معجزه آساي اين سوءقصد و نجات من، مرا در ايمان به اينکه از تفضلات و عنايات خاص خداوندي برخوردار هستم، استوارتر کرد.
 
علاوه بر اعتقاد شخصي، در مقام رئيس مملکت من همواره به ضرورت حفظ و صيانت ديانت و حيثيت و اعتبار آن کوشا بوده‌ام. تمدني که برپايه خداشناسي و عدم رعايت اصول اخلاقي و معنوي استوار باشد، فاقد اصالت و رسالت است. انقلاب سفيد ما نيز کاملاً بر اساس تعاليم عاليه اسلامي مبتني بود که مورد احترام هر خانواده ايراني است.1
 
[براستي اگر چنين بود پس چرا قاطبه مردم مسلمان ايران و افراد مذهبي به رهبري يک مرجع ديني در مقابل رژيم پهلوي قرار گرفتند و يکي از برجسته‌ترين مطالبات آنان برقراري ارزشهاي ديني و ايجاد نظام و حکومتي مبتني بر فرهنگ و اعتقادات ديني، اسلامي و ايراني بود؟ چنانکه اين مطالبات در شعارهاي انقلاب، حمايت مردمي از يک مرجع ديني و اجراي فرامين او و استقرار نظام جمهوري اسلامي با اکثريت مطلق و قريب به اتفاق آراء متجلّي شد؛ پس از آن هم با اتکاء به همين اعتقادات ديني و مذهبي در حفظ و حراست از ميهن عزيزمان در مقابل تجاوز بيگانه ــ آنهم با حمايت همه جانبه تمام حاميان شرقي و غربي و در رأسشان آمريکا ــ استمرار پيدا کرد و ظهور و بروز يافت و در ادامه نيز توانست به رغم خواست آنها به پيشرفتهايي روزافزون و خيره کننده در عرصه‌هاي مختلف علمي و تکنولوژي نايل آيد].
____________________________________

1. محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاریخ، [بی جا: مرد امروز، 13؟]، ص 44-46.

 

» رؤياهاي يک کودک
 
شش ساله بودم که يک بانوي فرانسوي را که همسر ايراني داشت، به معلمي من برگزيدند. اين خانم آلمانها را دوست نمي‌داشت و در مورد آنان با درشتي سخن مي‌گفت، زبان فرانسه را از او فرا گرفتم، تا آنجا که هنگامي که به سن دوازده سالگي براي تحصيل به سوئيس رفتم، اشکالي برايم پيش نيامد.
 
تا سال 1936 در سوئيس به تحصيل ادامه دادم بدون آنکه يک لحظه از توجه به آداب و سنن ملي و مذهبي خودمان غافل باشم.
 
به هنگام تحصيل، شوق وافري به مطالعه تاريخ فرانسه داشتم: نسبت به سن‌ لوئي پادشاه فرانسه که زير يک درخت بلوط به قضاوت مي‌نشست احساس ستايش مي‌کردم. زندگي اين پادشاه مرا بياد پادشاه بزرگ خودمان انوشيروان مي‌انداخت که هر شاکي مي‌توانست با تکان دادن يک زنجير و بصدا در آوردن زنگي، او را بطلبد و شکايت خود را با شاه در ميان بگذارد. هانري چهارم، لوئي چهاردهم و ناپلئون پادشاهان ديگر تاريخ فرانسه بودند که نظر مرا بخود جلب کردند. همچنين با دقت بسيار تاريخ زندگي سياستمداران مدبري را که از ميان روحانيون مسيحي برخاسته بودند، ريشليو، مازآرن و دوبوا، مطالعه کردم. در کارهاي اين سه تن نقطه ضعفهائي وجود داشت اما هر سه خدمتگزاران راستين ميهن خود بودند.
 
همچنين در ميان بزرگان تاريخ، نسبت به شارل کن، پادشاه جنگجو و سياستمدار، پتر کبير، کاترين دوم، اليزابت اول و فردريک کبير احساس ستايش بسيار مي‌کردم. من مي‌دانستم که بايد روزي بر مملکتم سلطنت کنم و آشنائي با جريانهاي تاريخي مرا در اداي وظيفه‌ام ياري مي‌کرد از همان زمان من نسبت به مسائل زندگي روستائي ايران توجه خاص داشتم و به رفاه و بهروزي کشاورزان ايران مي‌انديشيدم و در فکر آن بودم که چگونه مي‌توان عدالت را در روستاهاي ايران پايدار کرد. بعداً خواهيم ديد که در زمان سلطنتم چگونه به اين مهم پرداختم.1
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاريخ، [بی جا: مرد امروز؛ 13؟]، ص 46-48.
  

» روايت محمدرضا پهلوي از کودتاي 28 مرداد

 

همه اين مشقّات و بحران اقتصادي، به اين بهانه به ايران تحميل شد که مصدق مي‌خواست ايران را از سلطه نفوذ انگليسها نجات دهد. نتيجه اعمال او اين شد که انگليسها تسلط خود را بر بازارهاي نفت ايران همچنان حفظ کردند، حال آنکه از اين منابع ديگر حتي يک دينار عايد ايران نمي‌شد. نفت ما در انبارها باقي ماند و يا استخراج نشد ولي انگليسها مشکلات خود و مشتريان خود را با افزايش خريد نفت به قيمت ارزانتر از عراق و بخصوص از کويت حل کردند. تصور مي‌کنم در کويت قيمت استخراج هر بشکه نفت در اين هنگام نه سنت بوده و در ايران سيزده سنت! بدين ترتيب انگليسها در همه جبهه‌ها پيروز شدند، گوئي هدف واقعي مصدق درست خلاف آنچه بود که اعلام مي‌کرد. 

 
بايد اضافه کرد که "دوستان" انگليسي مصدق هنگامي که احساس کردند که ديگر براي آنها مفيد نيست و مي‌توان بدون دخالت وي راه حلي براي مشکل نفت پيدا کرد، او را به حال خود رها کردند.
 
در مرداد 1332، پس از حصول اطمينان از پشتيباني ايالات متحده آمريکا و انگليس، که سرانجام سياست مشترکي را آغاز کرده بودند و پس از بررسي اوضاع با کرميت روزولت نماينده سازمان مرکزي  اطلاعات ايالات متحده، بر آن شدم که براي يافتن راه حلي وارد عمل شوم: در 25 مرداد 1332 سرهنگ نعمت‌الله نصيري فرمانده گارد شاهنشاهي را مأمور کردم که فرمان برکناري مصدق را به وي ابلاغ کند و سپهبد فضل‌الله زاهدي را که از دوستان پيشين مصدق و وزير سابق دولت او بود به نخست‌وزيري برگزيدم.
 
مصدق برخلاف نص صريح قانون اساسي ايران، به فرمان برکناري خود، اعتنا نکرد و به اين هم اکتفا ننموده به يک کودتاي نظامي دست زد. مأمور انجام اين توطئه کسي جز سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش نبود. کودتاي نظامي مصدق با شکست مواجه شد. ولي شرکت در اين توطئه خلاف قانون اساسي کشور مانع آن نشد که رياحي در زمان سلطنت مستبدانه!! من ثروتي عظيم از راه فعاليتهاي ساختماني فراهم آورد و اکنون همين شخص وزير جنگ بازرگان است.
 
پس از ابلاغ فرمان برکناري مصدق، من که از طرحهاي سياسي و جاه‌طلبي‌هاي او کاملاً باخبر بودم، تصميم گرفتم که براي جلوگيري از هرگونه خونريزي کشور را ترک کنم و ايرانيان را در انتخاب راه آينده کشور آزاد بگذارم. اين تصميم بي‌مخاطره نبود. ولي با تعمق و تأمل و سنجش نتايج، آنرا اختيار کردم. پس از ترک ايران، ابتدا با هواپيماي دو موتوره شخصي خود به بغداد رفتم. سفير ما در بغداد، حتي در مقام توقيف من برآمد! ولي من به زيارت عتبات عاليات شتافتم و سپس راهي رم شدم و در آنجا بود که از سرنوشت فلاکت‌بار سياستمداري که ايران را به ورشکستگي و سقوط کشانده بود، آگاه شدم.1
 
[با اينکه در اين فرازي از سخنان محمدرضا پهلوي نکته‌هاي در خور اهميتي بيان شده است که حکايت از اقرار شاه به دخالت و همکاري دولتهاي ايالات متحده و انگليس با وي در سرنگوني دولت قانوني وقت ــ دولت مصدق ــ مي‌کند ولي در عين حال در همين اندک سطوري که نگاشته شده است حاوي تناقضات بسياري نيز هست؛ از جمله اينکه در يک جا مصدق را متهم به بي تدبيري و بي سياستي مي‌کند و مي‌گويد: "همه اين مشقّات و بحران اقتصادي که به ايران تحميل شد بخاطر اين بود که مصدق مي‌خواست ايران را از سلطه نفوذ انگليسها نجات دهد." جاي ديگر او را متهم به دوستي با انگليسها و مرتبط بودن با آنها مي‌کند و نتيجتاً مي‌گويد که وقتي انگليسها احساس کردند که ديگر براي آنها مفيد نيست و مي‌توانند بدون دخالت وي راه حلي براي مشکل نفت پيدا کنند او را رها کردند؛ سپس با کمال تعجب در ادامه مطلب، خود مي‌گويد که با انگليسها و آمريکائيها در براندازي و برکناري مصدق هماهنگ شده است؟ يعني اقرار به همان اتهامي مي‌کند که مصدق را بدان متهم کرده است! در فراز پاياني نيز مي‌گويد که من به خاطر اينکه خونريزي نشود و مردم هم بتوانند راه آينده کشورشان را آزادانه انتخاب نمايند، از کشور خارج شدم که باز اين نيز در تناقض با اقدام وي در همکاري با دولتهاي بيگانه انگليس و آمريکا در براندازي دولت مردمي و قانوني دکتر مصدق مي‌باشد؛ در آخر نيز مصدق را متهم به کودتا مي‌کند حال آنکه خود با همکاري بيگانگان و سرويسهاي اطلاعاتي آنان مبادرت به اين کار کرده است].
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاريخ، [بي جا: مرد امروز، 13؟]، ص 73-74 .

 

صفحه

1

2

3

4

5

 6

7

8

 9

10

 




نام:                
*رايانامه( Email):
موضوع :
*نظر شما:


تماس با ما : 38-4037 2260 (9821+) - Info@iichs.org

کليه حقوق اين سايت متعلق به موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران مي باشد
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تاييد آن نيست

استفاده از منابع اين سايت با ذکر ماخذ مجاز است
بهترین حالت نمایش: IE8 یا نسخه بالاتر