شماره هفت


 

 

1- تذكره‌السلاطين          آن وليعهد يگانه، آن سوخته...

2- ضرب‌المثل              دلو حاجي ميرزا آقاسي

3- ذوق لطيف ايراني     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تذكرة‏السلاطين

فرهاد رستمي


آن وليعهد يگانه، آن سوختة زمانه، عمر به ولايتعهدي گذرانده بود كه تير قضا از پنج لول رضا به پرواز درآمد. ناصرالدين شاه بر خاك نشاند و مظفرالدين ميرزا بر اريكة سلطنت. يكي رفت به خاك گورستان يكي به كاخ گلستان.
پنج سالگي به تبريزش بردند براي تعليم زبان. چهل سال در حرمان بود. آخرالامر به تهران درآمد. تهرانيان كه افلام روزگارانند بر زبان آذري به استقبالش درآمدند.
باجي مظفر گلدي برگ چغندر گلدي
في‏الجمله از مردان اهل عمل بود و دمادم در قبض بود. و عمل پادشاهان چون سفر درياست، خطرناك و سودمند. يا گنج برگيري يا در طلسم بميري. غالب روزها مسهل خورده در اندرون مي‏ماند.
از مؤانسان وي بحريني نامي بود صاحب كرامات. نقل است روزي بر لب دجله نشسته و خرقة ژندة خود را بخيه مي‏زد، سوز
نش در دجله افتاد و به ماهيان اشارت كرد كه: سوزنم باز دهيد. هزار ماهي سر از آب برآورد، هر يكي سوزني زرين در دهان گرفته. بحريني گفت: سوزن خود مي‏خواهم ماهيكي ضعيف سوزن او به دهان گرفته، برآورد.
معروف است كه مظفر از رعد و برق بيم بسيار داشت. آن زمان كه آسمان قرمبه بود با آن سبيل نه ذرعي به زير عباي بحريني مي‏پناهيد. آن صاحب كرامت وي را گفتي: “گرخ ما الان گوتارار“
گفت: دو خصلت است كه دل را فاسد كند؛ بسيار خفتن و بسيار خوردن.
گفت: در مظفر چه گويي؟ گفت: از اوتاد است.
مظفر را با همه نرمخويي وزيري بود عين‏الدوله نام؛ ترشروي تلخ گفتار، بدخوي مردم‏آزار، گداطبع ناپرهيزگار كه رعيت را در حضورش نه زهرة خنده بود و نه ياراي گفتار.
گويند؛ عين‏الدوله در خواب بود كه نيمشب سقف خانه بجنبيد، چنانكه كسي بر بام بود. گفت: كيست؟ گفت: آشنايم، شتر گم كرده‏ام مي‏جويم او را. گفت: اي نادان شتر بر بام جويي؟ شتر بر بام چگونه باشد؟ گفت: اي غافل تو خداي را بر تخت زرين و در جامة اطلس مي‏جويي، شتر بر بام از آن عجيب‏تر است؟
عين‏الدوله سگهاي وحشي همي داشت. هيچ نمي‏خوردند الا گوشت مشروطه‏چي. چون بناي ظلم دير نپايد؛ اندك اندك در پرده در جايي؛ باغ ميكده نام، كميته انقلابي مشروطه‏خواه گرد آمد. (شعار حريت مي‏دانند) شاه كه بسيار هراسيده بود عين‏الدوله را گفت: اينها چه خواهند. گفت: مشروطه. گفت: سروصدا ندهند، مي‏دهيم. بيچاره ندانست كه مشروطه آب نبات قيچي نيست. در حال، عين‏الدوله گفت: اينها عزل مرا نيز خواهند. گفت: سروصدا ندهند معزول مي‏كنيم. عين‏الدوله را با آن همه طاق و طرمب (1) و انانيت اين سخن سخت آمد:
مظفر را به سبب بيماري گفته بودند كنتركسويل فرانسه را آب معدني است كه دفع صد بلا كند و البته ماه طلعتاني دارد كه پاي بازي (2) كنند. هر دو پا در يك كفش كرده بود، عزيمت كند به فرنگ.
روزي نزد بحريني گفت: وام دارم و هيچ ندارم. سنگي از زمين برداشت و بدو داد. آن سنگ زمرد شده بود. با آن 9 ماه در فرنگ بود وي را كفايت كرد.
باز هواي سفر داشت، از قضا از زمين نفت فراواني فوران كرد؛
فوران كردني، به ويليام دارسي ناكس مدت شصت سال پيش پيشكي فروخت و بار ديم عازم فرنگستان شد.
از غرايب روزگار مشروطه؛ التجا بردن به سفارتخانه‏هاي روس و انگليس بود. بلاتشبيه پيشتر به امامزداه‏ها پناه جستندي. در آن زمان چنان باب بود پناهيدن به سفارت اجنبي كه مپرس. اين تقصير همه بر گردن سگان عين‏الدوله اندازند.
با همه ولايتعهدي، يازده سال سلطنت بكرد. هنوز بر خوان الوان عمر دمي نخورده بود و بستي نكشيده بود كه گفتند بس. عزرائيل بيامده بود. مظفر به ميان كودكان گريخت. گفت: كجا شدي؟ گفت: به مهد كودك (مگر از مرگ برهد)، گفت بيا برويم ددر تا تو را قاقا دهم و به طرفه‏العيني جانش بستاند.
بعد از وفات او را در خواب ديدند. گفتند: خداي عز وجل با تو چه كرد؟ گفت: بيامرزيد و يك نيمه بهشت مرا مباح گردانيد و گفت: مرحبا اي مظفر. گفت: چرا نيمة بهشت؟ گفت: چون مشروطه نيم‏بند بود.

 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1
. اهن تروپ
2. حركات موزون، ترقص نمودن

 

 

 

  ذوق لطيف ايراني
 

علي ابوالحسني (منذر)


ذوق ‌سرشار و ط‌بع ‌لط‌يف‌ ايرانيان‌، جلوه‌هاي ‌گوناگون ‌دارد. يكي‌ از نمودهاي‌ بارز آن‌، در شعر و ادب ‌جلوه‌گر است‌ و نمود بارز ديگرش‌ در ط‌نزها و شوخيها و لط‌يفه‌‏گوييها، و نمود ديگرش‌ در حل‌ معضلات ‌سخت‌ علمي‌ و ابداع ‌نظ‌ريات ‌فلسفي‌، و نمود ديگرش‌ در عرصه ‌سياست ‌و... (و اگر نهال ‌اين ‌استعداد، در پاره‌اي ‌از اعصار به ‌علت‌ وجود موانع ‌گوناگون‌ همچون‌ فساد حكومتها و توط‌ئه ‌استعمار، چنانكه ‌بايد به‌ثمر ننشسته‌، مط‌لب‌ ديگري‌ است.

سخن ‌از شوخيهاي ‌ظ‌ريف‌ ايراني ‌شد. يادم ‌مي‌آيد در تحصيلات‌ دوران ‌متوسط‌ه‌ (زمان ‌رژيم ‌سابق‌) استاد سالمندي ‌به‌ نام ‌آقاي “ت‌ “ داشتيم‌ كه‌ مي‌گفتند خواهرش‌ از سناتورهاي ‌مجلس‌ بوده ‌و پدرش‌ نيز در اوايل ‌مشروط‌يت ‌در حوالي‌ مجلس‌ ترور شده‌ است‌. اگر زنده ‌است‌ خدايش‌ به ‌سلامت‌ دارد و اگر رفته ‌است‌ بر او و بر ما ببخشايد. آقاي “ت‌“ شخصي ‌ايراني‌تبار بود كه ‌سالهاي ‌بسيار از عمر خويش‌ را در كشور آلمان ‌گذرانده ‌بود و در واقع‌، بزرگ‌ شده‌ آلمان ‌بود و ــ بي‌اغراق‌ ـــ آن‌ كشور را همچون‌ كف‌ دست‌خويش‌ مي‌شناخت‌. او به‌ ما زبان ‌آلماني ‌مي‌آموخت‌ و در خلال ‌درس‌، از اوضاع‌ و احوال ‌اروپا ـــ خاصه‌ آلمان‌ ـ نكته‌ها مي‌گفت ‌و به‌اصط‌لاح ‌در اين‌باب‌، ”چانه‌گرمي‌ داشت‌“. همين‌ امر سبب‌ شده ‌بود كه ‌شاگردان ‌زرنگ ‌و شيط‌ان ‌كلاس‌، در هر جلسه‌، از همان ‌آغاز، به ‌استاد بگويند كه‌: آقا! خلاصه‌، نگفتيد كه ‌فلان ‌مسئله‌(= في‌المثل‌، بازي‌ فوتبال‌ پيرمردان‌ بازنشسته‌ و كهنسال‌) در آلمان‌چگونه‌است‌؟... و استاد هم‌، كه ‌با اين‌سوال‌ ”فيلش‌ ياد هندوستان‌ كرده ‌بود“، با حوصله تمام‌، مشغول ‌توضيح ‌مط‌لب ‌مي‌شد و مشهودات ‌و محفوظات‌خود در اين‌باره‌، و تفاوتهاي‌ آن‌ با اوضاع ‌كشورمان ‌را بازمي‌گفت‌ و بحث‌ به ‌درازا مي‌كشيد و بعضي‌ اوقات‌، توضيحات ‌وي ‌زماني ‌به‌پايان ‌مي‌رسيد كه ‌ديگر چيزي ‌به ‌زنگ‌ تفريح نمانده ‌بود...!

باري‌، آقاي ”ت‌“ كه ‌بزرگ‌شده آلمان ‌بود و اط‌لاعات ‌وسيع‌ و نابي‌ از اوضاع ‌آن‌ ديار داشت‌، مي‌گفت‌:
ـــ كم‌مزه‌ترين ‌جكها و شوخيهاي‌ايراني‌، نوعاًًًًًًًٌٌََُُُُ‏‎ از بامزه‌ترين‌ جكهاي‌ آلماني‌، شيرينتر و خوشمزه‌تر است‌. نيز مي‌گفت‌: گهگاه ‌كه ‌در آلمان‌، بين ‌جمعي ‌از دوستان ‌آلماني‌ نشسته‌ و من‌ و آنها، هريك ‌داستان ‌خوشمزه‌اي‌ از كشور خود نقل ‌مي‌كنيم‌، داستانهاي‌ خوشمزه‌اي‌ كه ‌من‌ ــ في‌المثل‌ از ملانصرالدين ‌مشهور خودمان‌ ــ نقل‌ مي‌كنم‌ براي‌ آنها بسيار شيرين ‌و جالب‌ است‌ و خود تصديق ‌دارند كه ‌شوخيهاي ‌ايراني‌، ملاحت‌ ديگري‌ دارد (ضمنا گفتني‌ است ‌كه‌ آلمانها نيز همچون ‌ملانصرالدين ‌يا بهلول ‌ما، يك‌ فرد خوشمزه‌ دارند كه ‌به ‌وي‌ دكتر آلوي‌ سند (D. Alwisend) يعني‌ “همه‌چيزدان‌ “ مي‌گويند و به ‌مصداق ‌اينكه‌ ”همه‌چيزدان‌، هيچ‌ندان ‌است‌!“ داستانهايي‌ شيرين ‌از او نقل‌ مي‌كنند). مشابه‌ اين‌ مضمون‌، يعني ‌هوش‌ و استعداد برتر ايرانيها نسبت ‌به ‌ديگران ‌را، در باب‌ كلاسهاي ‌رياضي‌ آلمان ‌يا ديگر كشورهاي ‌پيشرفته‌اي‌ نيز كه‌ پاره‌اي ‌از محصلان‌ ايراني‌ در آن‌ شركت‌ دارند، شنيده‌ام‌. شركت‌ دانشمندان ‌ايراني‌ در محاسبات ‌علمي ‌و رياضي‌ آپولو نيز قابل‌ ذكر است‌ كه ‌قبلاً از آن ‌ياد كرديم‌.

ذيلا به ‌پاره‌اي ‌از داستانها ــ كه ‌حاكي‌ از ذوق‌ لط‌يف‌ و ط‌بع ‌ظ‌ريف ‌ايرانيان ‌است‌ ــ توجه ‌كنيد:

 اديب‌الممالك ‌فراهاني (ميرزا صادق‌خان ‌اميري‌، مشهور به ‌اديب‌الممالك ‌فراهاني‌، از شعراي ‌بنام ‌و چربدست‌ كشورمان ‌در عصر مشروط‌ه ‌است‌ و نام ‌وي‌ براي‌ كساني ‌كه ‌با شعر و ادب‌ اين ‌مرز و بوم ‌در عصر اخير مأنوسند، بسيار آشناست‌. شعر غراي ‌اديب‌ فراهاني‌ با مط‌لع: برخيز شتربانا، بربند كجاوه‌! و نيز شعر ديگرش‌ با مط‌لع‌: تا زبر خاكي‌ اي‌ درخت‌ برومند، از فرط‌ شهرت‌، بي‌نياز از تعريف‌ و توصيف‌ است. اديب‌الممالك ‌فراهاني‌، نمونه‌اي ‌از ادباي‌ خوش‌ذوق اين‌ سرزمين ‌است‌، و داستانهاي‌ زير گواهي ‌بارز بر ط‌بع ‌ظ‌ريف ‌و استعداد سرشار او:

1. آيت‏الله ميرزا محمدحسين ‌مسجدجامعي‌ ـ بزرگ‌ خاندان‌ مسجد جامعي‌ ـ در مجلس‌ روضه‌ ساليانه‌شان‌ در قم ‌كه‌ دهه ‌آخر صفر هر سال‌ تشكيل‌ مي‌شود، به ‌تاريخ ) فرمودند:
استاد ما، مرحوم‌ آيت‏الله‏العظ‌مي‌ حاج ‌شيخ ‌محمدعلي‌ اراكي‌ نقل ‌مي‌كرد، مرحوم ‌آيت‏الله حاج‌آقا محسن‌ عراقي‌ روزي ‌در پايان ‌مجلس‌ درسشان ‌به ‌حضار فرمودند: من‌ شعري ‌گفته‌ام ‌كه ‌در تكميل ‌آن‌ درمانده‌ام‌. اگر كسي‌ مي‌تواند، بيايد و آن ‌را تكميل ‌كند. و آن‌، اين ‌است‌: زيباست ‌عجب‌ رويش‌، زيباتر از آن ‌مويش‌!

xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

 

   دلو حاجي ميرزا آقاسي

 

 

     دربارة شخصيت حاج ميرزاآقاسي سخن فراوان است. مي‏گويند محمدشاه همواره از وي گله داشت بدين جهت كه او را صاحب كرامات مي‏دانسته و ازا ينكه براي شفاي بيماري نقرس وي كاري نمي‏كرده از او گله‏مند بوده است.

      گويا وي علاوه بر طبابت علم نجوم هم مي‏دانسته. سالي در پايان ماه مبارك رمضان به حاجي رجوع مي‏كنند براي تعيين روز عيد؛ .... كه توپچي نمي‏داند امشب توپ را در كند يا خير. حاجي پس از تامل مي‏فرمايد: فردا عيد است توپ را در كنيد، اما يواش.

     از مهارتهاي ديگر حاجي آشنايي با علوم و فنون كشاورزي بود. شهرت حاج ميرزا آقاسي به سبب احداث قنات زبانزد عام و خاص بوده است. علاقة او به امور كشاورزي سبب شد “دلو“ ي اختراع كند كه در نوع خودش بي‏نظير باشد و در تاريخ اختراعات به نام وي ثبت شود.

     پيش از اين اختراع، دلوي را با طناب مي‏بستند و از چاه آب مي‏كشيدند، اما حاجي براي آنكه در مدت زمان كمتر آب بيشتري از چاه استخراج كند چندين دلو را پي در پي به ريسمان بست و بدين ترتيب تحول بزرگي در آبرساني ايجاد كرد. از اين رو به كساني كه زياد در رفت و آمد باشند؛ همچنين به كساني كه يكي پس از ديگري به سمتي منصوب و سپس معزول مي‏شوند، “دلو حاجي ميرزاآقاسي“ مي‏گويند.

 

 

 










 










 
 
www.iichs.org